تبليغاتX
یادداشتهای سامان رسول پور
جمعه بیست و دوم آبان 1388

نقدی بر نوشته آرش سیگارچی پیرامون اعدام احسان فتاحیان

آرش سیگارچی پستی در وبلاگش نوشته تحت عنوان "واقع بینی در مورد اعدام احسان فتاحیان" و دست روی چند محور حساس گذاشته که نمی شود خواند و نظر نداد.

او در آغاز، روایت خانواده احسان را ذکر می کند و حرفهای پدر احسان را نقل می کند آنجا که گفته احسان قبلا عضو کومله بوده و  با هماهنگی وزارت اطلاعات به زندگی عادی بازگشته و حتی اجازه تحصیل در دانشگاه به او داده شده اما در نهایت بازداشت شده و به 10 سال حبس محکوم گردیده و بعد هم برایش حکم اعدام صادر کرده اند.

در ادامه مطب آرش آمده"در مقابل جمهوری اسلامی مدعی تروریست بودن اوست. گفته او مسلح بوده از او سلاح کشف شده و ارتباط با کومله داشته است. شاید به همین دلیل هم هست که بخش خبری ۲۰:۳۰ به عنوان بازوی خبری نهاد امنیت در صدا و سیمای ایران ، صراحتا از احسان فتاحیان به عنوان تروریست نام می برد".

و بعد هم ضمن  "شبه تروریستی" خواندن گروه کومله چنین می نویسد"در اینکه جمهوری اسلامی از روش های غیر قانونی و اخلاقی و انسانی برای حذف مخالفان بهره می برد ، شکی نداریم اما در مقابل هم بد نیست توجه کنیم که کومله ، رسما یک گروه شبهه تروریستی است که جستجویی کوتاه این موضوع را تایید می کند که آنها نه در جهت منافع ملت ایران و حتی نه در جهت منافع کردهای منطقه ، قدم بر می دارند".


ادامه مطلب
چهارشنبه بیستم آبان 1388

  اشک هایی برای یک نسل...

انتقاد دارم مادر.انتقاد دارم و اشک اکنون.از اینکه آزادی نبود و من را متولد کردی.پشیمان باش مادرم.همچون من که پشیمانم از زنده بودن و از بودن در سرزمینی که  سهم ما از آن  سوختن بود به جای آزادی.زندان بود بجای زندگی  و مرگ اولین مجازات بود به جرم خواستن آزادی و زندگی.انتقاد دارم مادر.

آه که چه مصیبتی است بودن در سرزمینی که کودکانش تا سالها نمی فهمند چه کلاه بزرگی سرشان رفته است.نمی دانند به چه دنیای بی رحمی قدم گذاشته اند و چه آینده ای در انتظارشان است.تا بفهمند رویاهایشان همه رویا بود، چند بار یا خودشان احضار و بازداشت و زندانی شده اند، یا برادری، خواهری، دوستی، همسایه ای.شکنجه هم هست، تجاوز هم هست.اعدام هم هست. و به این کابوس قبلا می گفتند: زندگی.

اکنون اما، ماییم و تکرار این کابوس.تکرار هر روزه زندان و شکنجه و تجاوز و اعدام. ماییم و یک دنیا بغض و اشکهایی که یک نسل از آن سهم دارند.دیروز برای ندا بودند و سهراب و کیانوش.امروز برای احسان و فردا برای احسانهایی دیگری که در صف مرگند.برای خودمان و رویاهایی که می سوزند و کلاهی که سرمان رفت.

نسلی ما، نسلی  که می سوزد، خاکستر نمی شود.آنها که می سوزانند اما، پودر می شوند روزی.آنها که شمشیرشان را برای رویاهای کودکان ما تیز کرده اند، خود می سوزند و محو می شوند، تا دیگر کودکان سرزمینمان کلاه سرشان نرود و مادران سرزمینمان هم پشیمان نباشند از متولد کردن فرزندانشان.آنروز کودکان کودکیشان را می کنند و جوانان، جوانیشان را و نه کسی می سوزد و نه کسی می سوزاند.

مادر!  "پسرت بزرگ نشد، پیر شد...".

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
مركب قرمز/اسلاوی ژیژک
این قسمت از کتاب "به برهوت حقیقت خوش آمدید" بی ارتباط نیست با اعترافات زندانیان در روزهای گذشته.

روزی در جمهوري دموکراتيک آلمان سابق يک کارگر آلماني کاري در سيبري پيدا مي کند. او که مي داند سانسورچي ها همه نامه ها را مي خوانند، به دوستان اش مي گويد «بياييد يک رمز تعيين کنيم؛ اگر نامه يي که از طرف من دريافت مي کنيد با مرکب آبي معمولي نوشته شده باشد، بدانيد هر چه نوشته ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» يک ماه بعد دوستان اش اولين نامه را دريافت مي کنند که در آن با مرکب آبي نوشته شده است:«اينجا همه چيز عالي است؛ مغازه ها پر، غذا فراوان، آپارتمان ها بزرگ و گرم و نرم، سينماها فيلم هاي غربي نمايش مي دهند و تا بخواهي دختران زيباي مشتاق دوستي- تنها چيزي که نمي توان پيدا کرد مرکب قرمز است.»

شنبه هفدهم مرداد 1388
140 خبرنگار ایرانی با انتشار بیانیه ای تحت عنوان"امسال روز خبرنگار نداریم" به وضعیت ازادی بیان در ایران و ادامه بازداشت روزنامه نگاران در ایران اعتراض کردند
شنبه هفدهم مرداد 1388
روز خبرنگار؟
روز خبرنگار رو به همه نیروهای شبه نظامی،نظامی و در حالت آماده باش لشکر کیهان،لشکر فارس و لشکر رجا تبریک می گوییم بخصوص به فرمانده کل قوا برادر حسین و گروهبان فاطی و سرباز وظیفه نجف زاده.ما تا اطلاع ثانوی روز خبرنگار نداریم...
جمعه شانزدهم مرداد 1388
روزت مبارک همکار دربندم

باحال ترین حکومت دنیا را داریم. چرا؟ برای اینکه خبرنگاران را سوپریز کنند،ایران را تبدیل کردند به بزرگترین زندان روزنامه نگاران جهان.اما ما رک و پوست کنده می گوییم: روزتان مبارک همکاران عزیزی که در زندانید...

پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388
شاهکار
"محبت را از آنجا آموختم که کودکی بر روی دفتر نقاشی اش خورشید را سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر آفتاب نسوزد".

نمی دونم چه کسی این رو نوشته اما می دانم شاهکار است.

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
محمدالدوره و علیرضای ما
وقتی اسراییلیها "محمد الدوره" کودک فلسطینی را در آغوش پدرش کشتند، "مسلمان" های ایران و جهان گوش زمانه را کر کردند اما "علیرضا"ی 12 ساله ما را با باتوم کشتند اما صدای هیچ کدامشان در نیامد.فرق َآن دو کودک با هم در چی بود؟ مگر هر دو کودک نبودند؟ هر دو دو در آغوش پدر کشته نشدند؟مگر هر دو مظلومانه به قتل نرسیدند؟

شنبه دهم مرداد 1388
خودمونی...

محمد علی ابطحی عزیز فکرشو نکن رفیق.به این فکر کن که اتفاقا خوب شد زندان رفتی چون یک عالمه وزن کم کردی و اومدی روی فرم.اگر زندان نمی رفتی باید یک عالمه ورزش می کردی و با این همه گرفتاری که تو داشتی کو وقت برای ورزش؟ ما همچنان دوستت داریم و آنها بیش از پیش رسوا و بی آبرویند.

***

وای به روزی که دزد از صاحب خانه شکایت کند،قاتل از مقتول شاکی باشد، گلوله اولین و آخرین گزینه باشد،زندان خانه اول باشد.وای به روزی که شکنجه تخصص محسوب شود و برای اعتراف گیری اضافه کاری بدهند.وای اگر لباش شخصی بودن شغل خوانده شود.وال به کسی که حسین شریعتمداری پدرش باشد و فاطمه رجوی مادرش و احمدی نژاد الگویش.به قول بهمن قبادی:وای بر من.وای بر ما

***

دموکراسی یعنی اینکه آیت الله جنتی وبشو برای ملت روشن کنه!

***

این روزها ما خبرنگارها و سرکوب گران و معترضین مثل همیم.لحظه به لحظه باید مراقب اوضاع باشیم!


شنبه بیست و هفتم تیر 1388
فوری:بازداشت دکتر حسن شیخ آقایی از چهره های سرشناس کردستان

فوری: دکتر حسن شیخ آقایی،روزنامه نگار ،نویسنده و فعال سیاسی مهابادی لحظاتی پیش در مهاباد بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شد.در تماسی که با خانواده وی داشتم،این خبر را تایید کردند و افزودند که دلیل بازداشت وی  هنوز مشخص نیست.دکتر شیخ آقایی با بسیاری از نشریات مناطق کردنشین سابقه همکاری داشته است و از فعالین سیاسی سرشناس کردستان ایران بحساب می آید.